می نویسم دیدار تو اگر با من و همراه منی یک به یک فاصله ها را بردار
اگر مهربان باشيد، آدمها شما را به خود شيرينی متهم می کنند! اما شما همچنان مهربان بمانيد.
اگر با ديگران رو راست باشيد. ديگران شما را فریب خواهند داد! با این وجود چون آب زلال و صادق بمانید.
اگر شما برای زندگی بهتر تلاش کنيد، ديگران برچسب حرص و طمع به شما خواهند زد .
اما شما سخت کوشانه به جلو رويد.
اگر اميد به ديگران ارزانی داريد شما را خوش خيال می پندارند .
اما شما چون فانوس به شب های تار بي اميدی بتابيد .
اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند!
با این وجود شادمانی کنيد. و شادي هايتان را تقسيم کنيد.
خوبی های امروزتان را فردا فراموش می کنند!
اما شما همچنان خوب بمانيد و خوبی کنيد
وقتی شما چشمان خود را به اشتباه و ضعف ديگران می بنديد ديگران ممکن است شما را ساده لوح بپندارند!
اما همچنان از کنار اشتباه ديگران بگذريد.
اگر شما عاشق باشید، دیگران شما را دیوانه و مجنون خطاب خواهند کرد.
اما شما همچنان عاشق بمانید و به این موهبت ببالید
سنجش های ديگران و قضاوتهای آنان مهم نیست!
تنها داوری و قضاوت خدا مهم است.
خداوندی که همه چيز را می بيند و می شنود
و همه به سوی او بازخواهيم گشت.

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس.
و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...
برای همیشه!
چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
پروردگارت ...
با عشق !

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بي تو طوفان زده دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
تو چه سان مي گذري
غافل از اندوه درونم
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيافتاد به راهي كه گذشتي
چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم
گويا زلزله آمد
گويا خانه فرو ريخت سر من
بي تو من در همه ي شهر غريبم
بي تو كس نشنود از اين دل شكسته صدايي
بر نخيزد از مرغك پر بسته نوايي
تو همه بود و نبودي
تو همه شعر و سرودي
چه گريزي ز بر من
كه ز كويت نگريزد
گر بميرد ز غم دل
با تو هرگز نستيزم
من و يك لحظه جدايي
نتوانم نتوانم
بي تو من زنده نمانم
ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و ...
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

پریشانم
چه میخواهی
تو از جانم؟!
مرا بی آنکه
خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز
عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را
برای تکه نانی
به زیر پای
نامردان بیاندازی
و شب آهسته و
خسته
تهی دست و
زبان بسته
به سوی خانه
باز آیی
زمین و آسمان
را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز
گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی
دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی
مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن
طرفتر
عمارتهای مرمرین
بینی
و اعصابت
برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان
را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی
بشر گردی
ز حال
بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی
از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو
مسئولی
خداوندا تو
میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا
چه دشوار است
چه رنجی میکشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
.jpg)
الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته
شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده
امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من
با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به
خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام
منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه
چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت
داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست
نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود
با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش
غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه
نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما
...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد
:
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین
انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را
که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند
بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای
مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم
تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...
چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا
دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد
مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ
شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه
یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی
فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن
من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با
هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو
باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون
سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات
حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :
آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود
خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش
میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته
های عجیب من رو از خودم طلب میکردند
تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه
برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا
خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا
برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ
نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که
لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا
به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته
بود ...
تو خاموشي خونه خاموشه
شب آشفته گل فراموشه
بخواب امشب پشت اين روزن
شب كمين كرده رو به روي من
تب آلوده تلخ و بي كوكب
شب، شب غربت شب همين امشب
لاي لايي من به جاي تو شكستم
تو نبودي من به سوگ من نشستم
از ستاره تا ستاره گريه كردم
از هميشه تا دوباره گريه كردم
لالالا آخرين كوكب
لباس رويا بپوش امشب
لالالا اي تن تب دار
اشكامو از رو گونه هام بردار
لالالا سايه ي بيدار نبض مهتاب و دست من بسپار
لاي لايي من به جاي تو شكستم
تو نبودي من به سوگ من نشستم
از ستاره تا ستاره گريه كردم
ازهميشه تا دوباره گريه كردم
تو خاموشي خونه خاموشه
شب آشفته گل فراموشه
بخواب امشب پشت اين روزن
شب كمين كرده روبروي من
تب آلوده تلخ و بي كوكب
شب ، شب غربت شب همين امشب
شكيلا
سلام اين بار آپم با دفعه هاي قبل فرق مي كنه حتما تا آخرشو بخونيد خيلي باحاله .
حتما شنيده بوديد كه رياضيات علم شگفتي هاست ولي شايد ديگه اينقدر بهش توجه نكرده بوديد ، فکر می کنم بعد از مشاهده مطالب زير، به زیبا و شگفت انگیز بودن ریاضی
بیش از پیش ايمان خواهید آورد …
1 x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321
1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10 = 1111111111
9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888
شگفت انگیز بود ، نه ؟!
حالا تقارن را ملاحظه كنيد :
1 x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111= 12345678987654321
حالا دقت کنید :
اگر حروف الفبای انگلیسی را :
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
بترتیب بصورت زیر در نظر بگیریم :
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
کلمه ی H-A-R-D-W-O-R-K معادل خواهد بود با :
8+1+18+4+23+15+18+11 = 98%
کلمه ی K-N-O-W-L-E-D-G-E معادل خواهد بود با :
11+14+15+23+12+5+4+7+5 = 96%
اما کلمه ی A-T-T-I-T-U-D-E معادل خواهد بود با :
1+20+20+9+20+21+4+5 = 100%
حالا توجه کنید به L-O-V-E-O-F-G-O-D که مساوی می شود با :
12+15+22+5+15+6+7+15+4 = 101%
خيلي جالب بود نه؟؟

I dreamed I had an interview with god

روز قسمت بود
روزي از روزها روز قسمت بود و خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ، نه آسماني ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است !
سلام
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.»
مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»
پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد.
دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
دختري دلش شكست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
رفت و هر چه داشت
يعني آن دل شكسته را
توي كيسه ي زباله ريخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لاي خاكروبه ها
يك دل شكسته ديد
ناگهان
توي سينه اش پرنده اي تپيد
چيزي از كنار چشم هاي خسته اش
قطره قطره بي صدا چكيد
رفتگر براي كفتر دلش آب و دانه برد
رفت و تكه هاي آن دل شكسته را به خانه برد
سال هاست
توي اين محله با طلوع آفتاب
پشت هر دري
يك گل شقايق است
چون كه مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است.

زندگی رویا نیست زندگی زیبائست می توان بردرختی تهی از بار زمن پیوندی
میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
میتوان از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو هر دو بیزارند از این فاصله ها
قصه ی شیرینی ست کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست باز هم قصه بگو
تا ارامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل سنگ به سنگ اینها همه یادگاران تو اند
رفته ایی اینک و هر سبزه ی سبز در تمام دل شب سوگواران تو اند
دلم دردام ارزوی امدنت می میرد
رفته ای اینک اما باز می گردی؟
چه تمنا ی محال خنده ام می گیرد
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم ودرآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت
شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است.
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي
دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي
من از آن كوچه گذشتم
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي ازاين عشق حذر كن لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران آست تو كه اامروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن